تبليغاتX
این 3 خواهر
 
خاطرات 3 خواهر
 
 
 
در سالنامه كهن ايراني در اين روز "چهارم خورداد" جشني در ستايش و گرامي داشت خرداد يا خورداد برگزار مي‌گردد.
واژه‌ي خورداد در اوستايي هَئوروَتات و در پهلوي خُردات خوانده مي‌شود و به مانک (معني) رسايي و تندرستي و نام يکي از هفت امشاسپند است. اين واژه‌ در سانسکريت و در ودا نيز به گونه سَئوروَتات آمده است.
 
خورداد امشاسپند در جهان گيتيگ (مادي) پاسبان آب ها و نهرها و درياها است و نمادي از رهايي مشيه (بشر) است. از آنجا كه آب و گياه به گونه‌ي سرشتين و پرهامي (طبيعي) با هم جفت‌اند، همواره در نوشتارهاي كهن ايران، خورداد امشاسپدان همراه با امرداد امشاسپدان نگهبان گياهان آورده شده است.
پيش‌کش اين دو امشاسپند دارايي و رمه است، به گونه‌اي که اين دو، نماينده‌ي آرمان هاي نيرومندي و سر چشمه‌ي زندگي و رويش هستند.
هماوردان ويژه آن‌ها، ديوان‌ گرسنگي و تشنگي اند و همکاران خورداد، ايزد تيشتر و باد و فروهر پرهيزکاران هستند.
در باور ايرانيان، خورداد در هنگام تاخت اهريمن، آب را به ياري فروهرها مي ستاند و به باد مي سپارد و سپس باد آن را با شتاب به سوي کشورها مي برد و با ميانجي ابر مي باراند.
همچنين در نام‌گذاري ماه ها، خرداد و امرداد در دو سوي ماه ‌تير يا تيشتر جاي دارند و تيشتر ايزد باران است.
 
در بُـندهشن "آغاز آفرينش"، يکي از نُسك‌هاي (کتاب هاي) كهن پهلوي درباره ي اين امشاسپند آمده است:
 
خورداد سرور سال ها و ماه ها و روزهاست؛ [ و اين ] از اين روي است که او سرور همه است. او را آب دارايي گيتيگ است. هستي، زايش و پرورش همه ي جانداران جهان از آب است و زمين را نيز آباداني از اوست. چون اندرسال، [ اگر ] نيک شايد زيستن، از سر خورداد است ... او که آب را رامش بخشد يا بيازارد، آن گاه، خورداد [ از او ] آسوده يا آزرده بود. او را همکار، تير و باد و فروردين است.
 
در يشت هاي اوستا، براي دو امشاسپند، اردي بهشت و خورداد، هر يک يشتي جداگانه هست. خرداد يشت، چهارمين يشت اوستا است که شوربختانه آسيب زيادي ديده و بسياري از واژگان آن از ميان رفته يا ناخواناست. ولي در آنچه اکنون دردست است در يازده بند، به ياد کردن از امشاسپندان به ويژه خورداد سپارش بسيار شده، چون ياد آنان ديوان را دور مي سازد و ياد خورداد، به ويژه ديو نسو "ديو تباهي و گنديدگي" را مي راند. دراين يشت آمده که خداوند يار و رستگاري و رامش و خوشبختي را از سوي امشاسپند خرداد به مردم پاک دين مي بخشد.
در گذشته نياکان فرهيخته?ي ما و امروز زرتشتيان در اين روز به کنار چشمه?سارها، رودها و درياچه?ها رفته و همراه با نيايش اهورامزدا و جشن و شادماني تن خود را نيز با آب مي?شويند و روز را با شادي و سرور به پايان مي رسانند. ابوريحان بيروني نيز در آثار الباقيه، آيين شستشوي ويژه اي را که در اين روز برگزار مي شده است بازگو کرده است.
 
اهورامزدا از سرچشمه ي بخشايندگي خويش اين فروزه را با ميانجي امشاسپند هئوروتات به آفريدگان خود بخشيده تا هر پديده اي رسا گردد و رسايي و تندرستي نه تنها ويژه ي اين جهان است، ونکه (بلكه) رسايي مينوي و تندرستي روان، آماج (هدف) والاي جهانيان است.
اهورامزدا مي خواهد که همگان به ياري امشاسپند هئوروتات از اين بخشايش مينوي و مهرباني راستين برخوردار گشته و هرکس بتواند با نيروي رسايي و پرورش و افزايش آن در وجود خويش، داراي جايگاه والا و رسا و جاودان گردد.

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
 

می‌دانیم دل نبستن به جشن‌های این و آن در این روزگار غمگین و پر از گرفتاری سخت است ...!

می‌دانیم که هر بهانه‌ای برای شاد بودن در این روزگار غنیمت است!

با این همه شما که می خواهید شاد باشید، شما که می‌خواهید به عشقتان هدیه بدهید، اگر تنها کمی در میان این هیاهو نیمه علاقه‌ای هم به این کهن سرا دارید، برایتان فرقی می‌کند که هدیه‌ی تان را به جای 14 فوریه (25 بهمن ماه)، 29 بهمن ماه بدهید؟

بهترنیست به جای اینکه از ماه‌های دیگران استفاده کنیم ، از ماه خودمان استفاده کنیم؟

آیا بهتر نیست به جای اینکه زادمرگ یک کشیش مسیحی را جشن بگیریم، یک جشن کهن خودمان را زنده کنیم؟

آیا بهتر نیست یک جشن چند هزارساله‌ی ایرانی را به جای یک جشن چندصدساله اروپایی جشن بگیریم؟

آیا بهتر نیست به جای ولنتاین غربی ، که با زبان و فرهنگ ایرانیمان مغایرت دارد، اسفندگان (سپندارمزگان) را جایگزین کنیم؟

نگویید که هم این خوب است هم آن، خواهش می کنم نگویید!!!

آنقدر حجم تبلیغاتی غرب بالا است که کافی است کوچکترین چیزی از آنان را وارد کنیم تا دیگر هیچ جایی برای رسوم خودمان نماند.

می دانم بسیار چیزهای مهم‌تر وجود دارد. اما، بیایید تا این جشن به مغزاستخوانمان رسوخ نکرده، جشن اسفندگان (سپندارمزگان) را جایگزینش کنیم.

کمی فکر کنید :

آیا جشن یلدا بد است ؟!

نوروزو چهارشنبه سوری بد است ؟!

پس چرا  اسفندگان (سپندارمزگان) چند هزار ساله که آغازش پشت زمانها گم شده است بد باشد... ؟!!

می‌دانم دیر است، می‌دانم کمتر کسی به این چیزها توجه میکند اما اگر حس کردید که این نوشته تلنگری است،برای دوستانتان هم بفرستید. اگر بخواهیم در آینده‌ای نزدیک می‌توانیم...

تنها چند روز مانده تصمیمش آنقدر سخت نیست. تنها چهار روز هدیه تان را بیشتر پیش خودتان نگه دارید، همین!

 شايد افراد زيادي رامیبينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ American اش  تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!

همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از ?بدرود? در دهان ها مي چرخد و اگر کسی هم مثل من از این واژه ها استفاده کند مسخره اش میکنیم!!!

 ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!

اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره
هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!

جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان Thanks Giving یا روز شكرگزاري برپا مي كنند!

همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مزگان" به گوششان نخورده است.

چند ساليست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه :

"در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!" ...

 اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز اسفندگان (سپندارمزگان) نام داشته است.

سپندار مزگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

 "اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند...!

 

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
 

 این بار براتون یه خاطره تعریف می کنیم که به قلم فرخنده هست. اما قبل از اون باید از تمام شما دوستان عزیز که به دیدن وب ما اومدین و با نظراتتون ما رو خوش حال کردین تشکر کنیم. امیدواریم این خاطره لبخندی به روی لبانتان بیاورد و حتی برای لحظه ای سر گرم شوید. در ضمن یادتون نره مثل همیشه خوش حالمون کنین.

در حدود 4 سال پیش زمانیکه جنگ عراق و آمریکا بود مامان و بابا با مادر بزرگمان به کربلا رفتند .ما پنج خواهر تنها ماندیم و به خاطر اینکه احساس تنهایی نکنیم دو تا از خاله ها و مادر بزرگ مادریمان به خانه ی ما آمدند و پیشمان ماندند. حالا بماند که نبودن بزرگتر همانا و خام کردن مادر بزرگ و اذیت کردن همانا ( طوری که وقتی مامان و بابا از کربلا برگشتند یکی از همسایه ها به در خانه آمد و حسابی گلایه کرد که هر شب تا 3 نیمه شب صدای کل و سر و صدا می آمده است! ) هر شب ما 7 دختر بازیگوش مادر بزرگ را می خواباندیم و خودمان هم می رفتیم پی فیلم دیدن و حرکات موزون و تخمک خوردن و جیغ و ویغ کردن .

یک شب فرزانه زود تر از بقیه به رختخواب رفت چون آن روز به خاطر درس خواندن زیاد حسابی خسته شده بود . خلاصه نمکی خانم قصه ما خوابیده بود و 6 دختر دیگر پای فیلم سینمایی نشسته بودند و غافل از اینکه نمکی  از بستن در غافل شده بود ! در حالی که غرق فیلم آن شب شده بودیم ( هیچ کدام به یاد نیاوردیم که اسم فیلم چه بود ! ) ناگهان صدای فریاد بلندی از کوچه آمد . جالب این بود که قبل از حادثه ای که می خواهم برایتان بگویم بحث مان در مورد فضای ساکت محله مان بود و از صدایی که بلند شد همه زدیم زیر خنده من باب مثل قدیمی عروس تعریفی ...

و در آن واحد چند اتفاق سریع رخ داد . اول اینکه صدای همهمه ای بلند شد . بعد صدای زنگ در خانه آمد که فرد پشت در ظاهرا بسیار عجله داشت و بعد همه ما به طرزی ناگهانی مثل فنر از جایمان پریدیم . مادر بزرگ بینوا از خواب پرید و سراسیمه به سوی در رفت . پشت در همسایمان بود حالا فکر کنید با پیجامه و ظاهری آشفته و کتک خورده دم در خانه ایستاده بود که کجایید که خانه تان را دزد زد ! نگاه کنید ببینید چه چیزهایی از وسایل منزلتان کم شده .

 آخه دیوار خانه ما کوتاه بود و دزد ها ظاهرا به راحتی توانسته بودند از دیوار به داخل حیاط بپرند. ما هم که عین سیب زمینی مشغول حرف زدن و فیلم دیدن بودیم اصلا متوجه نشده بودیم . بعد دوچرخه خواهر های دوقلویمان را زیر بغل زده بودند و پا به فرار گذاشته  بودند . همسایه که دو نفر را دوان دوان آن موقع شب با دوچرخه دیده بود مشکوک شده بود و به دنبالشان دویده بود . بعدا معلوم شد که سر و صدا ی فریاد از یکی از  دزدان بخت برگشته بوده است که از شانس بد او و اقبال بلند ما به دام و کتک همسایمان گرفتار شده بود. خلاصه بعد از شنیدن این خبر هر کدام خودمان را مسلح کردیم.

مادر بزرگ اول همه یک بیل بزرگ از آخر باغچه برداشت . من ، فهیمه  و دو تا خاله مان چاقو و ساتور برداشتیم و همه مثل سربازان از بزرگ به کوچک صف کشیدیم ( قابل ذکر است که دوچرخه توسط همسایه مان به سر جایش  منتقل شد )

 ما حدس زده بودیم که دزد از نبودن مرد در خانه مطلع بوده است و این فکر ما را بسیار آشفته و نگران کرد . از ترسمان به عمویمان خبر دادیم و عمو هم به اتفاق زن عمو و پسر عمو نیمه شب به خانه مان آمدند .

تصور کنید  سر و صدا  و همهمه و آدمهای سلاح به دست در ساعت ۱ نیمه شب فقط به خاطر یک دوچرخه بود که آن هم سر جایش بود و از دزدان هم خبری نبود. خلاصه تا 3 نیمه شب به حادثه آن شب می خندیدیم و هیچ کس نتوانست بخوابد و خندیدنمان بیشتر از این بود که نمکی قصه ی ما ( فرزانه ) از همه جا بی خبر نیمه شب از سر و صدای ما از خواب بیدار شد و هاج و واج ما را با سلاحهای سردمان نگاه  کرد . بعد از خبر دار شدن موضوع تازه هوشیار شده بود و یک ماهی تابه به دست گرفته بود و این در حالی بود که ما مثل لشکر از جنگ بر گشته خسته و کوفته داشتیم  به رختخواب های گرم نرممان پناه می بردیم ! فردای آن روز از ترسمان تمام خانه را دزد گیر زدیم .چون تا قبل ازاتفاق شب قبل خیال مان راحت بود و همچین اتفاقی برایمان نیفتاده بود و خانه را بدون حفاظ یا دزد گیری گذاشته بودیم .

 

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
  نظر شما چیه؟؟؟ 

                  مطلب جالبی پیدا کردیم که دوست داشتیم شما هم ازش بهره ببرید.

برنامهwordpadرا باز کنید وشماره هواپیمائی رو که روز 11 سپتامپر

 به برجهای دوقلوی نیویورک برخورد کرده را وارد کنیدQ33NY و یادتون نره حتماً

از فونت بزرگ استفاده کنید و بعد فونت رو به "wingdings" تغییر بدید. حالا چی میبینید؟

جالب بود نه؟!

یادتون نره ما رو خوشحال کنین.

 

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
  تا نظر شما چی باشه! Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا  
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
 

سلام دوستان عزیز

این گل رو به تمام دوستان وبلاگ و تمام کسانی که میان و نوشته هامون رو میخونن و نظر میدن تقدیم میکنیم.

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
  چقدر عجیبه که... Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا  
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
 

تابستون ها وقتی که مدرسه ها تعطیل میشد غرق در شادی بچگی و حضور عمه خانم اینها میشدیم که از شهرستان به خونمون می اومدند . من از لذت بچگی و شیطنت هیچوقت سیر نمی شدم و رو اعصاب همه راه میرفتم!

ریشتر اذیت هام  بعد از ناهار تابستون و در فضای خنک خونه که همه رو خواب آلود میکرد دو برابر میشد. توی خونه تنها کسی که خواب ظهرانه  براش مفهومی نداشت من بودم . یه روز ظهر عمه اینا بعد که از گشت و گذارشون به خونه بر گشتند. چون خسته بودند بعد از خوردن ناهار بلافاصله خوابیدند.

 یه اتاق طبقه دوم خونمون بود که همیشه عمه اینا برای استراحت اونجا می رفتند و چمدان و وسایلشون رو اونجا می گذاشتند . بعد از اینکه تقریبا خونه ساکت شد، من پاورچین پاورچین وارد اتاق ممنوعه شدم . دختر عمه بزرگم راحت خوابیده بود و انگار خواب هفت پادشاه رو می دید.

 ناخدا آگاه به سراغ پاهاش رفتم و خال کف پاش توجهم رو جلب کرد! یک لحظه خودم رو در لباس سفید دکترها مجسم کردم و به پاهاش با دید موشکافانه متخصص پوست و مو نگاه کردم.

بعد تازه این حس پزشک بودن شکوفا شد و به یک معاینه ی کوچک ختم نشد . وقتی که توی راه پله ها به طبقه دوم می رفتم متوجه جعبه ابزار شدم ویکدفعه به این فکر افتادم که میتونم از جعبه ابزار به جای جعبه کمکهای اولیه استفاده کنم !

با سرعت هر چه تمام تر به سراغ جعبه ابزار رفتم ، جعبه پزشکیم رو برداشتم و به سمت بیمار برگشتم ! آچار و پیچ گوشتی ها رو یکی یکی با ذوق و شوق تمام برمی داشتم و به کف پای دختر عمه بیچاره امتحان میکردم و بعضی از آچارها که لبه تیز تری داشتند برای حفاری خال کف پای دختر عمه جون بهتر بودن ! و بعد از کلی معاینه بیمار گرامی از خواب ناز پریدن و فهمیدن که دارم چیکار میکنم.

 اولش یکم غرولند کرد ولی من گذاشتم بخوابه و بعد برم سراغش. بار دوم عمل جراحی و حفاری خال کف پا با درد کمتری بود یعنی من با دقت تمام و هر چه آهسته تر آچارها را به کف پا می زدم ولی باز دختر عمه از خواب پرید و با کمی قربون و صدقه من رو از اونجا دور کرد . بعد از گذشت سالها حالا وقتی که این خاطره رو براش تعریف می کنم میگه : ما مهمون بودیم و نمی تونستیم چیزی بهت بگیم ، فقط اون لحظه حس  تلافی و کله کندن داشتیم ولی آخر سر به دو تا غرولند کردن اون هم زیر زبون ختم می شد .   

   این خاطره  متعلق به  فرزانه است.

  

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
 

بوی پاییز رو حس میکنین ، صدای خش خش برگهای نیمه زرد شده ، بوی دفتر و کیف و وسایل نو مدرسه ، بوی اشتیاق بچه ها ، بچه های بی ریا و معصومی که با یه دنیا پر از رنگ و نشاط و سر زندگی منتظر ماه مدرسه هستند .

هر سال دم دمای پاییز که میشه یاد روزهایی میفتم که به مدرسه می رفتم . یاد سالهایی که پشت سر هم گذشتند و من نفهمیدم کی اومدن و کی تموم شدن . یاد سالهایی که سپری شدن و من در پس هر کدوم از اون سالها بزرگ و بزرگتر شدم . حالا که فکرشو می کنم می بینم چه دنیای کوچیکی داشتم . همیشه فکر می کردم که دخترای دبیرستانی چقدر بزرگ هستن و اینکه چقدر طول می کشه تا من اندازه ی اونا بشم و همیشه آه حسرت می کشیدم  ولی نمی دونستم که چقدر سریع به آرزوی کودکانه ام می رسم .

خب از این حرفا که بگذریم میخوام خاطره اولین روز مدرسه ام رو براتون تعریف کنم . اون موقع من 7 سالم بود . فرزانه خواهرم 4 سالش بود و فرخنده 1 سالش بود و در واقع من بزرگترین فرزند خانواده بودم . متاسفانه اون موقع ها شرایط جوری نبود که من بتونم به پیش دبستانی برم چون مامان و بابام فکر میکردن که ممکنه بچه های اونجا تربیت درستی نداشته باشن و باعث بشن که من بی تربیت بشم و به قول بزرگتر ها از راه به در برم . به همین دلیل منو پیش دبستانی نفرستادن و من هم قبل از شروع مدرسه ها هیچ چیز در مورد مدرسه و درس و معلم و این جور چیزا نمیدونستم  وهنوزم که هنوزه به مامان و بابا ایراد می گیرم که چرا منو به پیش دبستانی نفرستادن !

 یادم میاد که یه روز صبح زود دست در دست بابا به مدرسه رفتم .

مدرسه یه حیاط بزرگ و قدیمی داشت با یه حوض خیلی بزرگ و خالی که دور تا دورش شیرهای آب بود درست مثل مسجد های قدیمی . اطراف حیاط کلاسها قرار داشتن که یه سری نیمکت چوبی زهوار در رفته اونا رو پر کرده بودن . یه  تخته سیاه وچوب لباسی و قالبهای گچ درسته که معلوم بود دست نخورده بودن توی هر کلاس خودنمایی میکردن .

 پرتوهای ضعیف آفتاب کل مدرسه رو پوشونده بود و حیاط پر بود از بچه های قد و نیم قد و چند تا معلم  که صف بچه ها را مرتب می کردن . همین قدر یادم هست که صف بچه ها تشکیل شد و من تو صف کلاس اولی ها قرار گرفتم . بابا در آستانه در مدرسه کنار چند تا والدین دیگه ایستاده بود و منو نگاه می کرد . منم مدام بابا را می پاییدم که مبادا از اونجا بره .

ناگهان در یک لحظه دیدم بابا سر جاش نیست انگار که غیب شده بود و هر طرف رو که نگاه کردم بابا رو ندیدم . یادم نمیاد که چه طوری و با چه حالتی از مدرسه در رفتم ولی تا همین جا یادم هست که دو پا داشتم و دو پای دیگه هم قرض کردم و پا به فرار گذاشتم . صبح همون روزاولین باری بود که با بابا اون مسیر رو طی کرده بودم و به طرز شگفت آوری همون راه رو برگشتم .در میان راه به خیابان رسیدم و از یه مرد دوچرخه سوار که متعجب به من نگاه میکرد خواستم تا منو به اون طرف خیابان برسونه و بقیه راه رو تا آخر دویدم . وقتی زنگ خونه رو زدم و مامان منو تو چارچوب در دید شوکه شد . هیچ وقت قیافه بهت زده و ناباورانه مامانم و جیغ بنفشی که به خاطر حضور من در آن موقع روز و بیرون از مدرسه بودنم کشید یادم نمیره .

خلاصه بدون معطلی مامانم شال و کلاه کرد و من رو به مدرسه رسوند و حالا وقتی به دوران کودکی و مدرسه فکرمی کنم دلم می خواد برای یه لحظه هم که شده می تونستم به اون زمانها برگردم و ذره ذره صحنه های بچگی ام رو حفظ کنم و در صندوقچه دلم نگه دارم . 

این خاطره متعلق به فهیمه است. 

 

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 
 
  سلام به وبلاگ خاطره ی این سه خواهر خوش اومدید .

ما پنج تا خواهر هستیم که  دو تای آخری به علت کم بودن سنشون و نداشتن خاطره ی مشترک زیادی با ما در موردشون زیاد صحبت نمی کنیم . 

ما دوست داریم با گذاشتن خاطرات مشترکمون در این وبلاگُ اونا رو با شما تقسیم کنیم . به امید اینکه خوشتون بیاد .

با نظراتون ما رو خوشحال کنید .  

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Lovely Bear (خرس دوست داشتني) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    به قلمنویسندگان گمنام
 
 

pictofxt

Lovely Bear Template

template id : TBF_003 template name : Lovely Bear Template for Blog

fff-rad

نویسندگان گمنام

http://fff-rad.blogfa.com

این 3 خواهر

این وبلاگ در مورد خاطرات سه خواهر است. ما اهل شیراز هستیم. خاطرات فهیمه فرزانه و فرخنده در مورد اتفاقاتی است که بیشتر در گذشته افتاده است. امیدواریم شما هم از خواندن خاطرات ما لذت ببرید. خاطرات 3 خواهر Professional Web Site Design Center

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

نویسندگان گمنام,fff-rad,http://fff-rad.blogfa.com, tbf_003, TBF_003, bear, Lovely Bear Template, template, pink template, pictofxt, blog, blogging, dairy, note, يادداشت, زوزانه, خاطرات, وبلاگ, بلاگ, قالب صورتي, دخترانه, صورتي, دختر دوست داشتني, قالب خرس دوست داشتني, قالب دخترانه Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Site Design Studio Professional site design Template Design Studio قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt Farsi Blog